![]() |
![]() |
|
| - |
|
تو را دوست دارم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 17:38 توسط chn |
|
|
فیرت کردم ده رسی ویستن خوت له ئه زمون ده ر نه هاتی وتت مه ترسه له ده ریا هه ر مه له م کرد هه ر نه هاتی دام له ئوقیانوس رویشتم خوم سپارده جاده ی ئاوی وام ئه زانی دیی له گه لما لام کرده وه به جی ماوی. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 3:47 توسط chn |
|
|
هه ر كاتی ده كه ومه بیری وه كو روژانی جوانی
بو ساریژی زامه كانم به ته نیا دیمه سه ر كانی زوخاوی دل هه ل ده ریژم بو ورده شه پوله كانی ئه م به سته یه بو ده خوینم به لاوه ك یا به گورانی كانی كانی تو جیژوانی پریه كانی تو ئایونه ی ئاسمانی
خونی جه رگی چیا سه خت و به ر زه كانی خوزگا ئه وه ی من ده ی زانم توش بیزانی كانی كانی ده زانی بو زور دی مه لات؟ چون له لای تو به جی ماون جی پی كانی
كانی كانی تو شاهیدی پشكوتنی ئه وینیكی ئا سمانی قاتلی من له توی دا شورد په ن جه كانی خونی دلم تكاوه نیو ئاوی كانی به ده م دزه ی ئه وینه وه ده مردم و نه م ده زانی |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 1:19 توسط chn |
|
|
خۆشه ویستی
خۆشه ویستیم له ناو تۆدا ده ست پێ ئه كا، به نیگایه كی پاك و پڕ له هیوات ده ژیێته وه و... درێژه به ژیانی خۆشه ویستیمان ده دا ئه گه ر ژیان له دوای مه رگیش درێژه ی بێت دڵنیابه... بۆ ئه وینی تۆ سه ر هه ڵده داته وه! * * * تكایه چاو دامه خه چركه چركی كاتژمێری چاوه ڕوانیم به ترپه ی پێت راده وه ستێ چاو له چاوه گه شه كانت، ره شه كانت... هه ڵده واسم تكایه چاو دامه خه گوڵم من به هه ناسه ی چاوانت ده ژیم و ده دوێم...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 2:17 توسط chn |
|
|
هیچ بارانی نمی بارد ؛ مگر صفا دهد؛ هیچ گلی جوانه نمی زند ؛ مگر هدیه شود
هیچ خاطره ای زنده نمی ماند ؛ مگر شیرین باشد ؛ هیچ لبخندی نیست ؛ مگر شادی بیاورد پس : بگذار باران شوق بر زندگیت ببارد ؛ تا روحت را صفا دهد گلهای عشق در دلت جوانه زند ؛ تا آنها را به دیگران هدیه کنی خاطراتت قشنگ باشند ؛ تا همواره به یادشان بیاوری لبخند بر لبانت نقش بندد ؛ تا شادی را بیفشانی و بهاری بیاید تا بدانی ؛ باز هم فرصت بودن هست... نوروز بر همه مبارک. |
|
+ نوشته شده در
شنبه یکم فروردین 1388ساعت 12:38 توسط chn |
|
|
آوای باد انگار آوای خشکسالیست... بگذار تا بگویم تقدیر لاابالیست... وقتی که مرگ انسان مانند سنگ باشد... دنیا به این بزرگی یک کوزه سفالیست... باید که عشق ورزید... باید که مهربان بود... زیرا که زنده ماندن هر لحظه احتمالیست.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 0:43 توسط chn |
|
|
عشق يتيم تر از آن است كه به دست رودخانه روزگارش بسپاريم از صليب هاي كهنه سنتي كه به گردن مي كشيم اميد معجزه نيست عشق مسيحاي زندگي ست كه ديگر بار زنده بودنت را اعجاز مي كند پس به صليبش نكش! |
|
+ نوشته شده در
شنبه سوم اسفند 1387ساعت 0:32 توسط chn |
|
|
گاهی اوقات به این نتیجه می رسم که هیچ چیز مال من نیست. من، یک جزء از هیچ بزرگ دنیایی هستم که بدون هیچ دلیلی و بدون هیچ اراده ایی به اینجا تبعید شده ام. به همهمه ی مبهم اطراف خویش گوش سپرده ام . محیط من را هاله ای سیاه و غلیظ از دود پوشانده است و بر فراز سر شاید خدایی و آسمانی به وسعتی که نمی دانم اما شاید، به وسعت ندانسته هایم اطرافم را آدمهایی گرفته اند که هر کدامشان مثل من بدون اینکه بدانند برای چه بر سنگ فرشی از باقی مانده ی مردگانشان ،قدم می زنند و گاهی هم برای اینکه چیزی گفته باشند، زیر لب زمزمه می کنند... من جز لاینفک ـ دروغ ها و آدم ها و مردگانی هستم که بر سطح ِ توده ای مدور
بر مدار صفر درجه ای
به مرکزیت نوری دست نیافتنی می چرخند . می دانم روزی ، به دلیلی که هیچ ارتباطی به من نخواهد داشت در حفره ای تاریک که هیچ گاه متعلق به من نخواهد بود مدفون می شوم . انگار نه انگار که بودنی برایم بوده است و انگار نه انگار که رفتنی ، این موضوع نه به من مربوط می شود و نه هیچ کس دیگر این موضوع یک اتفاق ساده است ، یک اتفاق ساده ی مسخره برای اینکه تنوعی باشد.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 0:59 توسط chn |
|
|
I wish you Marry Christmas
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 1:7 توسط chn |
|
|
برای یک روز
مهمان آینه میشوم خفته در آغوش مهتاب برای یک روز و بعد از آن بی تمنای هیچ آرزویی...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم دی 1387ساعت 0:55 توسط chn |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
مردمان شهر برای آزادی تابوتی ساختند و برای عشق مرزی،اما غافل از آنکه نه عشق مرزی را می شناسد و نه آزادی در تابوت جایی می گیرد.
|
| پیوندها |
|
ستاره انتظار تقدیم به یک تولد مقدس تبسم معبود کابوس شیرین نم نم دل يك كويری بیاتی آه بیاتی kurd-ak.1992 رۆژانو وبلاگ یک مدرس کامپیوتر گویی مرا برای وداع آفریده اند |
|
RSS
|